![]() |
![]() |
|
سفید! کاغذی! وخیلی سرد کاغذیهایم مثل زمستان است ... سفید! بلند! وخیلی سرد زمستان مثل عموی من است.... سفید! بلند ! وخیلی سرد عمو مثل یخچال است... سفید! بلند! وخیلی سرد یخچال مثل ماه است... سفید ! بلند! وخیلی سرد و ماه مثل مادر من است.... با اینکه هیچ شباهتی به هم ندارند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
بخند......
طوری که دندانهای شیری ات مثل برف به روی زندگی ام ته نشین شود. بخند........ وبه مناظری با علفهای نقرهای کوچ کن......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
دیروز غروب تو باغ وحش یه حیوونه تازه دیدم بی اختیار تا چند ساعت به شکل اون می خندیدم چشاش قده نعلبکی و گوشاش قده بادبزنه اصلا بعید نبود بخواد با دماغش حرف بزنه خیلی تپل وگنده بود اندازه یه ساختمون مثل میمون بالا می رفت ازش بچه همسایمون تفلکی هیچی نمیگه اگه رو پشتش بشینی ازاون بالا خوب میتونی کل زمین رو ببینی بابام می گفت: اون یه فیله یه حیوونه آروم و رام بابا!بابا! تو رو خدا! منم از این فیلا می خام دلم میخواد بیارمش توی اتاقم بمونه چون از چششاش مشخصه بی نهایت مهربونه ا ز تو کتاب فارسی مون براش چند تا شعر می خونم بعدش با کلی احترام اونو رو مبلم می شونم اما اون که جا نمیشه رویه یه مبل فنری خیلی باحاله مگه نه؟ یه حیوون اینقدری! حیف که همش زندونیه لای حصارای قفس نمی تونه خوب بکشه از ته دل حتی نفس خدا کنه هیچ حیوونی تو باغ وحش گیر نکنه خودش رو با چیپس و پفک از صبح تا شب سیر نکنه منم الان یه نقاشی از صورت فیل کشیدم اگه یه روز دیدمتون اونو نشونتون می دم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
اولین بار که عینک را دیدم یاده پدر بزرگم افتادم
و آخرین بار که عینک را دیدم یاد اولین بار که
عینک را دیده بودم افتادم افتادم وبعد عینک شکست...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
فکر می کنی غروب پنجشنبه ها. لک لک های خسته وقتی کابلهای برق را می بینند چقدر؟ دلشان برای دودکش خانه ادیسون تنگ می شود...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
عزیزم!
اصلا اهمیتی ندارد که بهار: خوش رنگ خوش بو ویا حساسیت آور است بهار فقط خوش مزه است........ امضاء زنبور عسل |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
باورنمی کنی! مردی یک عمر در بنگاه زمین خریدوفروش کرد وبعد: صاحب دختری به نامه" ستاره" شد...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
من وحسن تو گل کوچیک قوله بیابونی بودیم بدون شک تو" یک ودو"زوج خیابونی بودیم یه تیم بودیم ما دو تاوحسین وبهزادوفرید یه تیم که تا پلک می زدی به صدرجدول می رسید بچه هامون جاش بکشه جیغ میکشن خاکی میشن اینقدرکه بعضی موقع هااهل محل شاکی میشن وقتی تیم کوچه پایین توی زمین قطار میشه درجه اهمیت دورو ور هزار میشه عینه یه جنگ واقعی چون دیگه شرطه شاهرگه اگه یه وقتی ببازیم اعصابمون رگ به رگه....... آخر شبهام نوبت ریاضی وعلوم می شد... درست همون زمانی که سوخت بدن تموم میشد بدون جمع وتفریق وبدون هیچ حساب کتاب حسی دیگه نداشتیم و می اوفتادیم تو رخت خواب حالا یه ۴۰ سالی ازاون روزهای رفته میگذره الان دیگه نوم داره هم قطاراشو میبره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
|
.................همه بهانه از توست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
سلام
کائنات به کدامین سو متمایل شده اند که از اینجا سر در آورده ام ! نمیدانم...............
شاید مشغله ای مشکوک در حال شکل گرفتن است که میخواهد دستانم را تاآرنج در آن دهان سرد مکنده فرو کند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت توسط مسرور وکیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم خرداد 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
هامد صمدلوئی فرزاد لک لک علی کاظمی حبیب 4برگ photo.net worth مهدی قاسمی Q |
|
RSS
|